تبليغاتX
ساني

ساني

ای خدا دلگیرم ازت

اي خدا دلگيرم ازت

آي زندگي سيرم ازت

 

آي زندگي ميميرم و

عمرمو ميگيرم ازت

اين غصه هاي لعنتي

از خنده دورم مي كنن

اين نفس هاي بي هدف

زنده به گورم مي كنن

چه لحظه هاي خوبييه

ثانيه هاي آخره

فرشته ي مردن من

منو از اين جا ميبره

آي خدا دلگيرم ازت

آي زندگي سيرم ازت

آي زندگي ميميرم و

عمرمو ميگيرم ازت

چه اعتراف تلخييه

انگار رسيدم ته خط

وقت خلاصي از هوس


نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 8:23 | لینک ثابت |

بخواند بخوانيد

آي دنيا بيزارم ازتیادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست... بستی از روی محبّت بزنیم!! تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند...آبرویش نرود...! یادمان باشد فردا حتما، ناز گل را بکشیم.. حق به شب بو بدهیم... و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان...!! وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا..! زندگی شیرین است! زندگی باید کرد... و بدانم که شبی، خواهم رفت..!!!!!!!! و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی.....!!!!

گاهی گمان نمی‌کنی ولی می‌شود، گاهی نمی‌شود نمی‌شود که نمی‌شود؛ گاهی هزار دوره دعا بی‌اجابت است، گاهی نگفته قرعه به نام تو می‌شود؛ گاهی گدای گدای گدایی و بخت یار نیست، گاهی همه عالم گدای تو می‌شود.

(این شعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره : وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟)

 


نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 9:47 | لینک ثابت |

من چشم مي گذارم

دست من را...سبد خواهش من را پر كن

خالي از هر چه نمي دانم و اما ...دريا                             او كه در اينه مي گردد و ميگريد كيست؟

او كه از عشق نترسيد منم يا دريا؟   دل به دريا بزنم يا نزنم مي دانم           با خودش ميبرد اخر دل من را دريا

يكي بود يكي نبود در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر يه زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند .انها از بيكاري خسته شده بودند.روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه ،ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بيايد يك بازي بكنيم .مثلا قايم باشك همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد:من چشم ميگذارم و از انجايي كه هيچكس نميخواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال انها بگردد.ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن يك دو سه همه رفتن تا جايي پنهان شوند لطافت خود رابه شاخ ماه اويزان كرد ،خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.اصالت در ميان ابرها مخفي شد.هوس به مركز زمين رفت.دروغ گفت زيز سنگي پنهان ميشوم اما به ته دريا رفت .طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد ديوانگي مشغول شمردن بود .هفتاد و سه ...هفتاد و چهار...همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه ميدانيم پنهان كردن عشق مشكل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيدنودو پنج ...نودوشش...هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريدو در بين بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام فدارم ميام و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود.چون تنبلي ،تنبلي اش امده بود پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه اويزان بود.دروغ ته دريا،هوس در مركز زمين .همه را يكي يكي پيدا كرد بجز عشق.او از يافتن عشق نا اميد شده بود .حسادت در گوش هايش زمزمه كرد:تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است.ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان زياد ان را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.

عشق از پشت بوته بيرون امد.با دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي راببيند.او كور شده بود.ديوانگي گفت من چه كردم؟چگونه ميتوان تو را درمان كنم؟عشق گفت:تو نمي تواني مرا درمان ني اما اگر مي خواي به من كمكي كني راهنماي من شو و اين گونه كه از ان روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار اوست.


نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 12:22 | لینک ثابت |

وقتي کبوتري شروع به معاشرت با کلاغها مي کند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه   ميشود.    دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است ( دکتر علي شريعتي)

    دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشکوه مي آفرينند ( دکتر علي شريعتي

      وقتي خواستم زندگي کنم، راهم را بستند.وقتي خواستم ستايش کنم، گفتند خرافات است.وقتي خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتي    خواستم گريستن، گفتند دروغ است.وقتي خواستم خنديدن، گفتند ديوانه است.دنيا را نگه داريد، ميخواهم پياده شوم (دکتر علي شريعتي)

 

   نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
   نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
    ولي بسيار مشتاقم
    كه از خاك گلويم سوتكي سازند
       گلويم سوتكي باشد به دست طفلكي گستاخ و بازيگوش
           و او يكريز و پي در پي
            دم گرم خموشش را در گلويم بفشارد
              وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
         بدين سان بشكند دائم
                سكوت مرگبارم را

 

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.



"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"



"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"



دردم ، درد "بی کسی" بود

                                      « دکتر علی شریعتی»


نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 13:53 | لینک ثابت |

تقدیم به دیونه جونم

میخوام برای چشمات

ستاره قربونی کنم

برای شام مهتاب

 شهر رو چراغونی کنم

میخوام میون دستات

دستامو نقاشی کنم

برای با تو بودن

عشقمو حکاکی کنم

میخوام برای فردا

یه آسمون بسازیم

به نیت دلامون

برای هم ببازیم

میخوام صدای بارون

تو لحظه جون بگیره

شاید دلای خسته

 با این آروم بگیره

میخوام دوباره گم شم

تو فکر با تو بودن

 چه رویا قشنگی

 رویای با تو بودن


نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 10:50 | لینک ثابت |

عشق يعني

عشق یعنی  تا سحر دریا شدن 

      مثل یک پروانه  بی  پروا شدن

               عشق یعنی سر به زیر انداختن

                       درحریم دلبری  جان   باختن

                               عشق یعنی بر سر دار آمدن

                                       بی  محابا  دیدن  یا ر آمدن

 

 

عشق یعنی پرزدن بی بال وپر

       دیده را  دریا  نمودن تا  سحر

             عشق  یعنی  گفتگو  با کربلا

                     سر کشیدن  باده  از جام  بلا

                            عشق یعنی دیده برخنجرزدن

                                    مثل طوطی درقفس پرپرزدن

 

 

عشق یعنی گم  شدن  در جام  می

        راز  دل بی پرده  بشنیدن  زنی

              عشق  یعنی  خاک  پای  خاکیان

                    می  زدن در  حلقه ی   افلاکیان

                          عشق یعنی مثل یک گل وا شدن

                                  فــارغ  از  بی  تابی  دنیـــا  شـدن

2hnynh2.gif


نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 12:37 | لینک ثابت |

   آخر ای دوست نخواهی پرسید

                                  که دل از دوری رویت چه کشید؟

                                                               سوخت در آتش و خاکستر شد

        وعده های تو به دادش نرسید

                                 داغ ماتم شد و بر سینه نشست

                                                            اشک حسرت شد و بر خاک چکید

        آن همه عهد فراموشت شد؟

                               چشم من روشن روی تو سپید.

                                                              جان به لب آمده در ظلمت غم

      کی به دادم رسی ای صبح امید؟

                               آخر این عشق مرا خواهد کشت

                                                                  عاقبت داغ مرا خواهی دید

      دل پر درد *فریدون* مشکن

                             که خدا بر تو نخواهد بخشید.

                                                             فریدون مشیری

 



نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 13:20 | لینک ثابت |

تو يك كابوسي نه يك روياي شيرين

 
تو، یه کابوسی یا یه رویای شیرین؟

ما یه رفیق مهربون داریم که از هر وسیله ای به بهترین نحو استفاده میکنه تا زیبائیهای حقیقتو فراموش نکنیم و با بازیهای کودکانه، لذتهای بزرگ بودنو از دست ندیم.

یکی از اون وسیله ها خوابه. همون رؤیاهایی که ما رو گاهی می ترسونه و گاه به لذتهایی می رسونه که طعمش وصف ناپذیره. واسه کی میتونی لذت یه پروازو تو خواب، توصیف کنی؟ هر چی توضیح بدی احساس میکنی اون حقیقتی که تو درک کردی نمیشه. گاهی همون کاری که در بیداری هم تجربش کردی در خواب اتفاق میفته اما فوق العاده جذابتر بنظر میاد. چرا؟ گاهی میتونی خودتو ببینی. انگار تکرار شدی. هر اراده ای میکنی انجام میشه. زمان وجود نداره. مکان معنا نداره. همزمان چند حادثه رو میبینی و درک میکنی. چرا؟

لذتها در حقیقت سهم روحه ماست نه جسم. جسم یه دلال بیشتر نیست. وقتی یه اتفاق شاد توی خواب واسمون میفته، چون جسم ما اونجا وجود نداره، ما لذت اون شادی رو بدون واسطه درک میکنیم، اونم در اوج.

هر جایی که جسم نیست، زمان و مکان هم اونجا وجود نداره. خواب نشون میده، ما در اصل وجودمون هیچ احتیاجی به زمان و مکان نداریم بلکه باید از اونا عبور کنیم، از این دو بندی که دام دنیا به پای ما بسته. ایندو رفقای خوبی نیستند. رفیق نیمه راه، رفیقی بی وفاست. دوستی که فقط تا لحظه مرگ با ماست معلومه از اون اول دوست نبوده. دوستی که همراه من، روح من، نیاد و با جسمم بمونه، ثابت کرده دوست این قفس خاکیه که منو یه عمر به خودش مشغول کرد.

خوابهای ما یه دنیا حرف واسه گفتن دارن. خوبا، نمیخوابن که خستگی راه رو بگیرن؛ میخوابن تا راه رو ببینن. اونایی که در بیداری با خدا، با مردم و با خودشون صادقن، وقت خواب هم جز رؤیای صادقه نمیبینن.

تو چی، با خودت صادقی؟ یا واسه خودت یه کابوس مکرری؟


نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 9:18 | لینک ثابت |

ای یوسف کنعان بیا

  این شعر زیبا از مولاناست و ارزش چند بار خواندن را دارد . حداقل یک بار بخوانید . ممنون

 

                   ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا                 

ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا

 

             ازهجر روزم قیرشد دل چون کمان بدتیرشد              

یعقوب مسکین پیر شد ای یعقوب برنا بیا

 

ای موسی عمران که درسینه چه سیناهاستت

گاوی خدایی می کند از سینه ی سینا بیا

 

رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم

در گور تن تنگ آمدم ای جان با پهنا بیا

 

چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت

ز آن طره ای اندر همت ای سر ارسلنا بیا

 

خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق

ای دیده ی بینا به حق وی سینه ی دانا بیا

 

ای جان تو و جانها چو تن بی جان چه ارزد خود بدن

دل داده ام دیری است من تا جان دهم جانا بیا

 

تا برده ای دل را گرو شد کشت جانم در درو

اول تو ای دردا برو  و  آخر تو درمانا بیا

 

ای تو دوام و چاره ام نور دل صد پاره ام

 اندر دل بیچاره ام چون غیر تو شد لا بیا

 

نشناختم قدر تو من تا چرخ می گوید زفن

وی بر دلش تیری بزن وی بر سرش خارا بیا

 

ای قاب قوس مرتبت و آن دولت با مکرمت

کس نیست شاها محرمت در قرب او ادنا بیا

 

ای خسرو و مه وش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا

ای آب  و آتش بیا   ای در و ای دریا  بیا

 


نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 8:58 | لینک ثابت |

نوشته ي اخوان ثالث

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل

 از همان روزی که فرزندان آدم صدر پیغام آوران حضرت باریتعالی

  زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

   آدمیت مرده بود                                            گر چه آدم زنده بود

   از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

    از هماان روزی که با شلاق وخون دیوار چین را ساختند

      آدمیت مرده بود

 بعد هی دنیا پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت

 قرنها از مرگ آدم هم گذشت                          ای دریغ آدمیت بر نگشت

  قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

   سینه ی دنیا زخوبیها تهی است

     صحبت از آزادگی .پاکی .مروت ابلهی است

صحبت از موسی وعیسی و محمد نا بجاست

  قرن موسی چمبه هاست

   من که از پژمردن یک شاخه گل                           

    از نگاه ساکت یک کودک بیمار

     از فغان یک قناری در قفس                                  

        از غم یک مرد در زنجیر

 حتی قاتلی برادر                                                

 اشک در چشمان وبغضم در گلوست

   وندرین ایام

      زهرم در پیاله

 اشک وخونم در سبوست

    مرگ او را از کجا باور کنم

          صحبت از پژمردن یک برگ نیست                        

              فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

  فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست


نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ساعت 9:3 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


فرداکه زوال شش جهت خواهد بود
قدر تو به قدر معرفت خواهد بود
در حسن صفت کوش که در روزجزا
حشرتو به صورت صفت خواهد بود.

" ابوسعید ابوالخیر"

آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرین پست ها ی ارسالی

پیوند های روزانه

پیوند ها

امکانات

JavaScript Codes

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس